تبليغاتX
دانشجویان ورودی 85 پزشکی دانشگاه هرمزگان
« فرصت شمار صحبت،کز این دو راهه منزل *** چون بگذریم دیگر،نتوان به هم رسیدن »


دانشجویان ورودی 85 پزشکی دانشگاه هرمزگان










؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 1:48  توسط عامر کریم پور  | 




با سلام 
  متاسفانه با خبر شدیم که پدر عزیز دوست خوبمان سارا احراری دار فانی را وداع گفتند.
ضمن عرض تسلیت به این دوست خوبم برای پدر مرحومشان طلب آمرزش و علو درجات و برای خانواده محترمشان صبر جمیل از خداوند منان مسئلت داریم


داغ پدر سخت است و جانسوز. دوست عزیزم سارا من و همه دوستانت شریک غم شمائیم
 
برای شادی روح این عزیز از دست رفته فاتحه قرائت نمائید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 13:6  توسط میترا کازرونی  | 


محرمماه پیروزی خون بر شمشیر است...

این تجربه ای است که از یاد بشریت پاک نخواهد شد. محرم اینک در همسایگیمان تکرار گشته .ایمان دارم خون خفته نخواهد ماند و ظلم پایدار نیست...اما الهی دیگر توان دیدن وشنیدن ناله های خواهران وبرادران مسلمانم را ندارم...

الهی.عجل لولیک فرج...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 12:38  توسط Eli 85  | 


انالله واناالیه راجعون....

دوست و همکلاسی عزیزمان(سرکارخانم سارااحراری)

درگذشت ابوی گرامتان را تسلیت عرض مینماییم.امیدواریم جایگاه ایشان بهشت جاوید باشد وبا انبیای الهی محشور گردند.

ما را در غم خود شریک بدان...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 11:53  توسط Eli 85  | 


اين يک بيماري مسري در پسران است. اگر برادر و يا دوست‌پسر و يا پسر شما اين بيماري را بگيرد يقين بدانيد که در عرض کمتر از يک هفته کل پسران محل را مبتلا ميکند. پس براي جلوگيري از اين بيماري اگر کسي را مشاهده کرديد که مبتلا است حتمآ او را قرنطينه کنيد.

علايم اين بيماري:

1- گذاشتن ريشهاي نخ قيطوني.

2- طرز نگاه کردن به صورت عجيب غريب.

3- تکرار جمله‌ي «هوش پسران بيش ازدختران است».

4- ايستادن زياد رو به روي آينه.

5- استفاده از جملاتي شبيه: «همين که گفتم»، «حرف من درسته»، «حرف مرد حرفه» و....

6- مخالفتهاي پي در پي.

7- پايين بردن شخصيت دختران براي تقويت روحيه.

8- خواندن اشعار پر محتوا از قبيل: «پسرا شيرن مثل شمشيرن». (دوپينگ)

9- روزي ۵۰ دفعه شنيدن «پسر پسر قند عسل» توسط مامان جون يا کاست ضبط شده توسط مامان جون.

10- خواندن کتابهايي از قبيل:

چگونه اعتماد به نفس خود را بالا بريم؟

انرژي درماني

تقويت اراده در ۲۰ روز

من بهترينم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 11:1  توسط Eli 85  | 



يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچي SMS هم براش ميزنم
باز جواب نميده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزي گفت : مامي امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميري . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه .
شنل قرمزي گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
مي خوان ازت خواستگاري کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزي گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .
يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و مي خوام .
شنل قرمزي با پژوي آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزي‌: حنا کجا ميري ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن .
شنل قرمزي: اي نا کس حالا تنها ميپري ديگه !!
حنا : تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازي در آوردي .
بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت
نکردن .
شنل قرمزي: حتما اون دختره ايکبري سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزي: برو دختره ...........................................
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزي يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمي رسيدن و مي رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزي : تو که دختر خوبي بودي نل !!!!!
نل : اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
با اون يارو ...... راه افتاديم دنبال ننه .
شنل قرمزي: اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .
زندگي هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزي : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي .
جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزي : عجب !!!!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک
مي کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزي : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد .
بچه مايه دار شدي . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه .
شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگي و خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 11:44  توسط gourd  | 


يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذرندان وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته  بيسكوييت نيز خريد. او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد. در كنار او يك بسته بيسكويت بود و مردي در كنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند. وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت،متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت: پيش خود فكر كرد بهتر است ناراحت نشوم، شايد اشتباه كرده است. ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكوييت بر مي داشت، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد. وقتي كه تنها يك بيسكوييت باقي مانده بود، پيش خود فكر كرد: حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟مرد آخرين بيسكوييت را نصف كرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندليش نشست، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساك قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكوييتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ...... يادش رفته بود كه بيسكوييتي كه خريده بود را داخل ساك گذاشته بود. آن مرد بيسكوييت هايش را با او تقسيم كرده بود، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد.

                     

اين عكس كه با توجه به متن به نظرم جالب اومد:
مجسمه اي از دو نفر در حال خوردن بیسكوئیتی در مقابل موزه بوچئوم در شهر سئول كره جنوبی هستند كه سازنده این مجسمه كو بوم‌جو است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 10:56  توسط gourd  | 


 

چرخه زندگی مردها:
بچگی:
م.ذ: مامان ذلیل
جوانی:
د.ذ: دوست دختر ذلیل
میان سالی:
ز.ذ: زن ذلیل
پیری:
ب.ذ: بچه ذلیل
مرگ:
ذ.م: ذلیل مرده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 12:2  توسط میترا کازرونی  | 


زندگی من از 9 ماهگی تا 90 سالگی! (طنز)

 

پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم !
یک سالگی : در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می‌انداخت و هی می‌گفت گوگوری مگوری ، یهو لباسش خیس شد !

چهارسالگی : در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می‌کرد ، من می‌خندیدم ! نمی‌دانم چرا ؟!
هفت سالگی : پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد ، آن مرد با BMW آمد !!!! را یاد گرفتم !
نه سالگی در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم ولی انداختم پای !!! پسز همسایه دیگرمان ! بنده خدا سر شب یک کتک مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد که شیشه همسایه را نشکند و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من !!!
دوازده سالگی : به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولی ناظم آنجا کاملا به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاطر چندین و چند منفی انضباط گرفتم ! البته به محض اینکه به اخلاق ایشان آشنا شدم چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم !
هجده سالگی : در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی در رشته ی میخ کج کنی واحد بوقمنچزآباد ( البته یکی از شعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد ) قبول شدم !!
بیست و چهار سالگی : در این سال دانشگاه به اصرار مدرک کاردانی‌ام را که هنوز نیمی‌از واحدهایش مانده بود تا پاس شود ، به من داد !!!!
بیست و شش سالگی : رفتم زن بگیرم گفتند باید یک شغل پردرآمد داشته باشی . رفتم یک شغل پردرآمد داشته باشم ، گفتند باید سابقه کار داشته باشی . رفتم دنبال سابقه کار که در نهایت سابقه کار به من گفت : بی خیال زن گرفتن !!!
سی و سه سالگی : بالاخره با یکی مثل خودمون که در ترشی قرار داشت ! قرار مدارهای ازدواج و خواستگاری و عقد و بله برون و ... رو گذاشتیم !
چهل و یک سالگی : در این سال گل پسر بابا که می‌خواست بره کلاس اول ، دوتا پاشو کرده بود تو یه کفش که لوازم التحریر دارا و سارا می‌خوام بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه !
شصت و شش سالگی : تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می‌خریدم . به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خریدن دندان مصنوعی صفر کیلومتر !!! را نمی‌داد ، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود !!! برای حداکثر بیست سال اجاره کردم .معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شب ها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود !
هفتاد و هشت سالگی : به علت سن بالای من و همسرم ، پسرانمان ( بخوانید عروسهایمان ) ما را به خانه هایشان راه نمی‌دادند
هشتاد و پنج سالگی : بلافاصله بعد از خوردن یک کله پاچه ی درست و حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند !
نود سالگی : همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم ، زیادی حرف می‌زدند و فردای همین حرفهای زیادی بود که به طور نا بهنگامی ‌خدا بیامرز شدم !!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 11:56  توسط میترا کازرونی  | 


اگر داوطلبی در کنکور پذیرفته نشود، هیچ تخصیری متوجه او نیست
زیرا سال فقط 365 روز دارد در حالی که...
 

- در سال 52 جمعه داریم و می‌دانیم که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی می‌ماند.


- حداقل 50 روز تعطیلات تابستان است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق مشکل است پس 263 روز باقی  مانده است.


- در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا" 122 روز می‌شود بنابراین 141  روز باقی می‌ماند.


- برای سلامت جسم و روح روزانه یک ساعت تفریح لازم است که جمعا" 15 روز می‌شود پس 126 روز باقی می‌ماند.


- دوساعت هم در روز برای خوردن غذا ( صبحانه - نهار – شام ) لازم است که در کل 30 روز می‌شود پس96 روزه دیگر باقی می‌ماند.


- یک ساعت برای گفتگو و تبادل نظر افکار به صورت تلفنی با دیگران ضروری است زیرا انسان موجودی است اجتماعی این خود 15 روز از کل سال است بنابراین 81 روز از سال باقی می‌ماند.


- روزهای امتحان دست کم 45 روز از سال را به خود اختصاص می‌دهد و نظر به حجم بالای درس‌ها و خستگی ناشی از امتحان 36 روز دیگر باقی می‌ماند.


- تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دسته کم 30 روز در سال است مگر می‌توان در این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند؟؟ پس 6 روزه دیگر باقی می‌ماند.


-  در سال حداقل 3 روز به بیماری می‌گذرد و سه روز باقی می‌ماند.


- سینما روفتن و ورزش کردن و سایر امور شخصی هم لا اقل 2 روز از سال را پر می‌کند پی فقط یک روزه دیگر باقی است.

- یک روزه باقی مانده هم همان روزه تولد شماست و چگونه می‌توان در آن روزه بخصوص درس خواند !!!!! پس داوطلب (!!) نمی‌تواند امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 9:56  توسط میترا کازرونی  | 


                                                                      


مرد ۸۰ ساله ترکیه ای با ۱۴ سانتی متر بینی، صاحب درازترین بینی دنیاست! این مرد اهل استان اردو در ترکیه محمت گل نام دارد و همسایگان او را با نام دده پینوکیو خطاب می کنند!! دده پینوکیو شکایت خاصی از بینی درازش ندارد و اقوامش هم می گویند به این مرد بینی دراز عادت کرده اند.
وی که تا کنون در مسابقات درازی بینی شرکت نکرده است گفته است: “افرادی که در این مسابقات برنده شده اند بینی شان بین ۸ تا ۹ سانتی متر طول دارد. اگر من شرکت می کردم قطعا برنده این مسابقات می شدم چرا که تاکنون درازتر از بینی خودم ندیده ام!”
سال گذشته شخص دیگری با نام محمت اوزیورک با بینی ای به درازی ۸/۸ سانتی متر اسم خود را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کرده بود


نظرت در مورد بينيت عوض نشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 17:6  توسط gourd  | 


                                              
        
         پسرک گفت : " گاهي اوقات قاشق از دستم مي افتد . " 
       پيرمرد گفت : " من هم همينطور . "
       پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خيس مي کنم . "
       پيرمرد خنديد و گفت : " من هم همينطور "
       پسرک گفت : " من خيلي گريه مي کنم ."
       پيرمرد سري تکان داد و گفت : " من هم همينطور . "
       اما بدتر از همه اين است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من
       توجه نمي  کنند . 
      بعد پسرک گرماي دست چروکيده اي را حس کرد .
      " مي فهمم چه حسي داري . . . مي فهمم . "
     ( داستانکي از شل سيلور استاين )
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 16:36  توسط gourd  | 


                                                                                                                                                                                                               
                                 

يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد
يه پسرخوب کمتربا اين جمله مواجه ميشود''مشتري گرامي دسترسي شمابه اين سايت مقدورنمي باشد''
يه پسر خوب عکس آنجلينا جولي روبك گراند كامپيوتر و موبايل و لپ تاپش نميكنه
یه پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثل چراغهاي فولکس نميزنه بيرون
يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت نميفرسته
يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه
يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده
يه پسر خوب وقتي يه دختر ميبينه كه ميخواد از عرض خيابان عبور کند ،دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان دختربدبخت رو نميکند
يه پسر خوب زماني که يه خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد
يه پسر خوب زماني که تصادف ميکند عين قبائل زامبيائي وحشي بازي در نمي آورد
يه پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند
يه پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند
يه پسر خوب 5ساعت تو حموم آهنگ جواد يساري نخونده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند
يه پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند
يه پسر خوب به جاي اينکه پولاشو تو باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد
يه پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد
يه پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد
يه پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودموني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند
يه پسر خوب عين خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد
يه پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد
يه پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند
يه پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد
یه پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا آبروي کل خاندان رابر باد دهد
يه پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشيدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند
يه پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد
يه پسر خوب فقط براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانم خوشگل وخوش تيپي ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند

 حالا تو چقدر پسر خوبي هستي؟؟؟؟؟


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 18:28  توسط gourd  | 


سال 1230

مرد: دختره خیر ندیده من تا نكشمت راحت نمیشم…
زن: آقا حالا یه غلطی كرد شما ببخشید! نامحرم كه تو خونمون نبود. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندید…!!!
مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می‌خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمیشه باید بكشمش...
بالاخره با صحبت‌های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهكارشو می‌بخشه.


سال 1280

مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟
می كشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار كه مُردی دیگه جرات نمی‌كنی از این حرفا بزنی. تو غلط می‌كنی. حالا واسه من میخوای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گیره‌ها!
مرد (با نعره حمله می‌كنه طرف دخترش): من باید بكشمت. تا نكشمت آروم نمیشم. خودت بیا، خودتو تسلیم كنی بدون درد می‌كشمت...
بالاخره با صحبت‌های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهكارشو می‌بخشه

 

سال1330

مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون) حالا می‌خوای بری دانشسرا؟ می‌خوای سر منو زیر ننگ بكنی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیكمتو سورفه (سفره) می‌کنم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو كنترل كنین. خدا نكرده یه وخ (وقت) سكته می‌كنین آ...
مرد: چی میگی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نكشم دیگه فردا نمی‌تونم جلوی این فساد رو  بگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم كه خودت كیف كونی...
بالاخره با صحبت‌های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهكارشو می‌بخشه


سال1380

مرد: كجا؟ می‌خوای با تكپوش (از این مانتو آستین كوتاها كه نیم مترم پارچه نبردن...) و شلوارك (از این شلوار ها كه خیلی كم پارچه اسراف می‌كنن!) بری بیرون؟ می‌كشمت. من… تو رو… می‌كشم...
زن: ای آقا. چی كار به كارش داری. الان دیگه اکثرا همینطورین.
مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه كم اون شلوارو پائین‌تر بكش كه تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمی‌خواد. بدتر شد. همون طوری باشه بهتره...


سال1400

زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی كرد. تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت می‌پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت كدر می‌شه، بسشه دیگه مامی. باباتم قول میده دیگه از این حرفا نزنه...
بالاخره با صحبت‌های زن، دختر خونه از خر شیطون پیاده میشه و بابای گناهكارشو می‌بخشه !!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 13:27  توسط میترا کازرونی  | 


 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری‌های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:


پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می‌نویسم. من مجبور بودم با دوست دخترم فرار کنم، چون می‌خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می‌دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی‌هاش، خالکوبی‌هاش، لباس‌های تنگ، موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره.
اما فقط احساسات نیست، او به من گفت ما می‌تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون.
ما یک رؤیای مشترک داریم، برای داشتن تعداد زیادی بچه.Stacy  چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی‌زنه. ما اون رو برای خودمون می‌کاریم و برای کمک به تمام کوکائینی‌ها و اکستازی‌هایی‌ها.
در ضمن، دعا می‌کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.
 نگران نباش پدر، من 15 سالمه و می‌دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می‌گردیم، اونوقت تو می‌تونی نوه‌های زیادت رو ببینی.


با عشق،
پسرت، John



پاورقی :
پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy . فقط می‌خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 13:16  توسط میترا کازرونی  | 


1-هر دو تاشون فکر مي کنن جامعه درکشون نمي کنه.
2-به دو تاشون اگر رو بدي سوارت ميشن
3-هر دوشون مي تونن 200.000 تومان رو در 2 ساعت خرج کنند.
4-هردوتاشون با والدينشون دعوا و درگيري دارند.
5- مهمترين ويژگي هر دوتاشون تغيير شخصيتشونه.
6-دو تا شون در ظاهر دشمن خوني جنس مخالف هستند اما در باطن دلشون واسه جنس مخالف غش و ضعف ميره.
7-دو تاشون از دروغ متنفرن اما هيچ وقت حرف راست نمي زنند!
8-دو تا شون تا سن 20 سالگي 3 بار عاشق ميشن و در عشق شکست مي خورند! از 20 به بعد هم تو رويا سير ميکنن و تو 40 سالگي که از رويا بيرون مي آيند مي بينن اطرافشون 5-6 تا بچه و بدبختي و بي پولي و ... هستش واسه همين اين دفعه ميرن تو کما و سکته ميزنند!!!
9-وقتي با يه پسر يا دختر ايروني قرار ميزاري بايد 2 ساعت ديرتر به محل قرار بري تا علف زير پات جوانه نزنه!
      

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 1:59  توسط gourd  | 


آیا مایکل فلپس مبتلا به سندرم مارفان است؟!

متنی که در زیر آمده در مورد مایکل فلپس اسطوره این دوره المپیک است که با توجه به تب داغ المپیک به نظرم جالب اومد:
فیزیک بدنی مایکل فلپس کاملا برای ورزش شنا مناسب است، اما ویژگی‌های همین فیزیک مناسب باعث شده است که برخی شک کنند که فلپس مبتلا به یک اختلال نادر ژنتیکی به نام سندرم مارفان است و به طرز متناقضی با استفاده از ویژگی‌هایی بدنی ناشی از همین سندرم، بر ورزشکاران دیگر برتری می‌یابد.
سندرم مارفان یک اختلال ژنتیکی بسیار نادر است که بافت همبند را تحت تأثیر قرار می‌دهد. سندرم مارفان ناشی از موتاسیون ژن FBN1 روی کروموزوم ۱۵ است، این ژن گلیکوپروتئینی به نام «فیبریلین ۱» را کد می‌کند که جزئی از ماتریکس خارج سلولی محسوب می‌شود.
خصوصیات ظاهری فلپس که منطبق با اختلال ژنتیکی سندرم مارفان هستند، شامل این موارد هستند:




















- فاصله بین انگشتان دو دست فلپس در حالت گشاده بیشتر از طول قامت اوست. (۲۰۰ سانتیمتر در برابر ۱۹۰ سانتیمتر)
- انگشتان دست و پای باریک و بلند
- اندام‌های فوقانی بلند (دست‌های بلندتر از پاها)
- جناغ سینه برآمده pectus carinatum
- مفاصل با انعطاف‌پذیری بالا
- صورت باریک و کشیده
- چانه کوچک
- نامنظم بودن دندان‌ها
نخستین بار سندرم مارفان در سال ۱۸۹۶، توسط یک پزشک فرانسوی به نام آنتونی مارفان، توصیف شد. این بیماری علاوه بر سیستم اسکلتی بر قلب و عروق و چشم‌ها هم اثر می‌گذارد.
مارفان، یک اختلال اتوزوم غالب است،‌ اگر شخصی مبتلا به مارفان باشد، فرزندش به احتمال ۵۰ درصد به این اختلال مبتلا می‌شود. البته از هر ۴ نفری که مارفان دارد، یکی والدین بیمار ندارد و بیماری وی ناشی از یک جهش ژنی است.
جدی‌تری عارضه قلبی عروقی مارفان، اتساع ریشه آئورت است. این اتساع ناشی از ضعف جدار آئورت است و حتی می‌تواند منجر به پاره شدن آئورت هم بشود.
مارفان می‌تواند روی دریچه میترال (دریچه بین بطن و دهلیز چپ) هم اثر بگذارد و موجب پرولاپس یا پس زده شدن خون از محل این دریچه شود.
مارفان موجب یک سریع اختلال چشمی هم می‌شود که شاخص‌ترین آنها دررفتگی عدسی چشم است.
مارفان مردها و زن‌ها را به صورت یکسان درگیر می‌کند، از هر ۱۰ هزار آمریکایی یکی مبتلا به سندرم مارفان است.
اما برمی‌گردیم به بحث اصلی این پست: آیا فلپس واقعا سندرم مارفان دارد؟!
این روزها سایت‌ها و وبلاگ‌های زیادی این بحث را شروع کرده‌اند. حتی در سایت ویکی‌پدیا در مدخل سندرم مارفان، فلپس به عنوان یکی از اشخاص مشهوری نام برده شده که مبتلا به این سندرم است.
خود مایکل فلپس در کتابش با عنوان Beneath the Surface، در این مورد نوشته است. جستجویی در این کتاب با استفاده از سرویس کتاب گوگل، ما را درست به صفحه‌ای می‌برد که فلپس در این مورد توضیح داده است.



































فلپس توضیح داده است که روزی در هنگام تمرینات، دچار تپش قلب شد و به توصیه مربی‌اش به پزشک مراجعه کرد،با توجه به ویژگی‌ها ظاهری فلپس و تپش قلب، از او یک EKG (نوار قلب) گرفته شد که طبیعی بود، از آن زمان به بعد، فلپس سالانه در بیمارستان جان هاپکینز مورد معاینات دوره‌ای قرار می‌گیرد و وضعیت سلامت ریشه آئورتش مورد بررسی قرار می‌گیرد.
البته باید توجه داشت که تنها با اتکا به ویژگی‌ها ظاهری اسکلتی نمی‌توان با قطعیت گفت که شخصی مبتلا به این سندرم است، یک سری معیار تشخیصی برای سندرم مارفان وجود دارد. این معیارهای تشخیصی را می‌توانید در اینجا مطالعه کنید.
با توجه به این معیارها و ضوابط تشخیصی، فلپس معیارهای لازم تشخیصی برای سندرم مارفان را ندارد و نمی‌توان گفت که مبتلا به این سندرم است. البته در عین حال نمی‌توان با قطعیت گفت که فلپس، سندرم مارفان ندارد، چرا که ممکن است در آینده یکی از علایم شاخص بیماری مثل مشکل عدسی چشم یا اتساع ریشه آئورت را بروز دهد یا ممکن است در تست ژنتیکی، ژن FBN1 جهش‌یافته در او پیدا شود.
می‌توان گفت که با توجه به همین استدلال است که فلپس معاینه دوره‌ای می‌شود و وضعیت ریشه آئورتش مورد بررسی قرار می‌گیرد.
دوپینگ ژنتیکی: از سال ۲۰۰۱ کمسیون پزشکی کمیته بین‌الملی المپیک، متوجه امکان استفاده از علم ژنتیک به منظور دوپینگ شد و قوانینی از این لحاظ وضع کرد. آژانس ضد دوپینگ جهانی، دوپینگ ژنتیکی را اینگونه معرفی می‌کند: هر گونه استفاده غیردرمانی از سلول‌ها، ژن‌ها یا اجزای ژنتیکی یا روش‌های تغییر تظاهر ژن به منظور بهبود عملکرد ورزشکاران.
آیا در آینده شاهد استفاده از روش‌های ژنتیکی برای تربیت «ابر انسان‌ها» خواهیم بود؟!
اما مورد مایکل فلپس، فارغ از جنجال رسانه‌ای حول و حوش آن، یک درس جالب دیگر هم دارد: اهمیت معاینات پزشکی حتی در مورد ورزشکارانی که آنها را سالم و بدون نقص می‌پنداریم. چه کسی تصور می‌کرد که معاینات دوره‌ای حتی در مورد برترین ورزشکار تاریخ المپیک هم این اندازه مهم و حیاتی باشد؟!

بیشتر بدانبد
و اما در مورد پدرش.............
وقتي مايكل فلپس پشت سر هم طلاهاي المپيكي را درو مي كرد دوربين ها روي صورت او و مادرش متمركز مي شدند اما هيچ خبرنگاري از فلپس نپرسيد كه پدرش كجاست. كريس كيس نويسنده آمريكايي شبكه  NBC در نهايت از اين راز پرده برداشت و متوجه شد كه مايكل شناگر بي رقيب آمريكايي از سن 9 سالگي به بعد هرگز پسرش را نديده است.
"فرد فلپس"سال ها پيش از همسر خود رسماً جدا شده است و خانواده فلپس در شرايط بد مالي رشد كرده و كم كم به اوضاع متوسط اجتماعي رسيده اند. پدر فلپس كه در پي آگهي تصويري NBC خود را معرفي كرده خيال مصاحبه با خبرنگاران را ندارد او بازنشسته دولت آمريكاست و خود را در موفقيت فلپس سهيم نمي داند چرا كه سال ها پيش او و خانواده خود را تنها گذاشته است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 1:31  توسط gourd  | 


با سلام و ضمن تبريک اين روز به شما دوستان عزيز،در اين پست قصد دارم يه کمي از تاريخچه ي پزشکي براتون بگم تا همچين يه ذره به اطلاعات عموميتون اضاف بشه

                                               
پزشکي دانش شناخت بيماري‌ها، تشخيص، درمان و جلوگيري از بروز آنهاست.
در روزگاران کهن، اين دانش براي مردم ناشناخته بود و بيماري‌ها را ناشي از عوامل ماوراء طبيعي مي‌ دانستند، لذا براي درمان آنها به سحر و جادو دست مي زدند.
يونانيان در پيشرفت اين دانش نقش به سزايي داشتند. دانشمنداني از جمله بقراط ، ارسطو و جالينوس از مروّجان اصلي اين علم در يونان باستان بودند.
همگام با پيشرفت ساير علوم، بنيان هاي علم پزشکي نيز دگرگون شدند. پيدايش مداوم دانسته‌ها و اطلاعات به همراه اکتشافات متعدد در رشته‌هاي علوم پايه ي پزشکي، به «علم نوين پزشکي» منجر گرديده ‌است.اين علم اگرچه پايه‌هاي خود را از دانسته‌هاي گذشته گرفته ‌است و هنوز نيز از علوم سنتي به عنوان منبع استفاده مي کند، ولي روش آن مبتني بر استانداردهاي سخت علمي است.
در حال حاضر به دليل گستردگي بسيار زياد اين علم، علاوه بر پزشکي عمومي، علم پزشکي به رشته‌هاي تخصصي و فوق تخصصي فراوان تقسيم گرديده ‌است و همچنين ارتباط نزديک و تنگاتنگي با رشته‌هايي مانند: داروسازي، علوم آزمايشگاهي و پيراپزشکي دارد.

پزشکي در ايران
در ايران باستان پزشکي سنتي شامل گياه ‌درماني، دعا درماني و جراحي بوده ‌است. با برپايي دانشگاه‌هايي مانند: گندي‌شاپور، پزشکي در ايران گسترش يافت. پس از اسلام نيز اين روند ادامه يافت. از پزشکان بزرگ ايراني در دوره ي اسلامي مي‌ توان به ابن سينا، زکرياي رازي و علي ابن سهل طبري اشاره کرد.
پزشکي ايراني ترکيبي از انواع طبابت‌هاي رايج اقوام چينيف هندي، عربي و غربي بوده‌ است.

مکاتب پزشکي
روش درمان مغرب ‌زمين در کل «روش بقراطي» نام دارد.
از ديگر روش هاي مهم درمانگري در جهان مي‌ توان مکتب آيورودي هندي و پزشکي سنتي چيني، از جمله طب سوزني را نام برد.
                                                                                                                    منبع: ويکي پديا

ودرپايان لازمه يادي از ابوعلي سينا کنم که به پاس بزرگداشت اين ستاره پرفروغ روز اول شهريور ماه را در ايران ، روز پزشک ناميدن.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387 ساعت 14:35  توسط gourd  | 


۱. قلب شما روزی 101000 بار می‌تپد.
2. دهان شما روزی یک لیتر بزاق تولید می‌کند .
3. به طور متوسط هر انسان میتواند یک دقیقه نفس خود را حبس کند رکورد این ماده در جهان 7.5 دقیقه است.
4. به طور موسط شما روزی 5000 کلمه صحبت میکنید که80%  آن با خودتان است!
5. از دست دادن تنها 1% از آب بدن موجب تشنگی می‌شود.
6. مردان روزی 40 و زنان روزی 70 تار مو از دست می‌دهند.
7. یک انسان 8 ثانیه بعد از قطع گردن به هوش می‌ماند.
8. حدود 13% مردم چپ دست هستند. این رقم در گذشته 11% بود.
9. انسان سالانه بیش از 10 میلیون مرتبه پلک می زند! 
10. حرف E بیشتر از تمام حروف انگلیسی، در کلمات بکار می‌رود در حالیکه حرف Q کمترین کاربرد را دارد!
11. دلفین‌ها هم مانند گرگها هنگام خواب یک چشمشان را باز می‌گذارند!
12. قدیمی‌ترین آدامسی که جویده شده، متعلق به 9000 سال پیش بوده است!
13. سرعت آب دهانی که هنگام عطسه از دهان شما خارج میشود، حدود 120 کیلومتر بر ساعت است!
14. 8 دقیقه و 17 ثانیه طول می‌کشد تا نور خورشید به زمین برسد!
15. جویدن آدامس هنگام خورد کردن پیاز، مانع از اشکریزی شما می‌شود!
16. اثر لب و زبان هر کس، مانند اثر انگشت او منحصر به فرد است!
17. عمومی ترین نام در جهان محمد است.
18. اسم تمام قاره‌ها با همان حرفی که آغاز شده است پایان می‌یابد.
19. مقاوم‌ترین ماهیچه در بدن، زبان است.
20. چشمک زدن زنان، تقریباً دوبرابر مردان است.
21. شما نمی‌توانید با حبس نفستان، خودکشی کنید.
22. وقتی که عطسه میکنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می‌ایستد.
23. خوکها به لحاظ فیزیک بدنی، قادر به دیدن آسمان نیستند.
24. وقتی که به شدت عطسه می‌کنید، ممکن است یک دنده شما بشکند و اگر عطسه خود را حبس کنید، ممکن است یک رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید.
25. جلیقه ضد گلوله، ضد آتش، برف پاک کن‌های شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند.
26. تنها غذایی که فاسد نمی‌شود، عسل است.
27. کروکودیل نمی‌تواند زبانش را به بیرون دراز کند.
28. حلزون می‌تواند سه سال بخوابد.
29. تمامی خرس‌های قطبی چپ دست هستند.
30. فیل‌ها تنها جانورانی هستند که قادر به پریدن نیستند.
31. مورچه همیشه بر روی سمت راست بدن خود، سقوط می‌کند.
32. موش‌های صحرایی چنان سریع تکثیر پیدا می‌کنند، که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند.
33. استفاده از هدفون در هر ساعت، باکتری‌های موجود در گوش شما را تاهفتصد برابر افزایش می‌دهد.
34. نظیر اثرانگشت، اثر زبان هر شخص نیز متفاوت است.
35. به طور متوسط روزانه، 12 نوزاد به خانواده‌های اشتباه داده می‌شوند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 23:44  توسط میترا کازرونی  | 


یک برنامه تلویزیونی ترکیه، با پخش خبر عجیب ترین و خنده دار ترین قوانین جهان نکات جالبی را متذکر شد.

به گزارش برنامه خبری ترکیه به نام "آنا هابر" و به نقل از عصر ایران، قوانین ذیل از جمله عجیب ترین و خنده دارترین در نوع خود اعلام شدند:

1- جویدن آدامس در اماکن عمومی سنگاپور ممنوع است.

2- تقلب کردن در مدارس بنگلادش غیر قانونی است و افراد بالای 15 برای تقلب به زندان فرستاده می شوند.

3- مشاهده فیلم های کاراته ای تا سال 79 در عراق ممنوع بود.

4- در ایسلند زمانی داشتن سگ خانگی ممنوع بود.

5- در آریزونای آمریکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.

6- در تایلند همه در سینما مجبورند هنگام پخش سرود ملی قبل از شروع فیلم قیام کنند.

7- در تایلند انداختن آدامس جویده شده تان 500 دلار جریمه دارد.

8- در سال 1888 در بریتانیا قانونی تصویب شده که دوچرخه سواران را موظف می کرد تا زمان ردشدن ماشین از کنارشان، زنگ دوچرخه هایشان را بطور پیوسته به صدا درآورند.

9- در قرن 16 و 17 میلادی نوشیدن قهوه در ترکیه ممنوع بود و اگر کسی در حین خوردن قهوه دستگیر می شد، به اعدام محکوم می شد.

10- تا سال 1984، بلژیکی ها مجبور بودند نام فرزندشان را از یک لیست 1500 نفری در روزهای ناپلئون بطور تصادفی انتخاب کنند.

11- در برمه دسترسی به اینترنت غیر قانونی است. اگر فردی با اتهام داشتن مودم دستگیر شود، به زندان محکوم می شود.

12- اتریش اولین کشوری بود که مجازات مرگ را در سال 1787 حذف کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 23:26  توسط میترا کازرونی  | 



چناچنه به طور رومزره به زبان فارسي صبحت مي کيند، با کمي تلاش خاوهيد تواسنت اين نوتشه را بخاونيد. در داشنگاه کبمريج انگلتسان تقحيقي روي روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص مي کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ي کلمات را پدرازش کرده و کمله را مي خاوند .به هيمن دليل است که با وجود به هم ريتخگي اين نوتشه شما تواسنتيد آن را بخاونيد .
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 13:39  توسط gourd  | 


سلام به تمام دوستان85ي عزيز
من gourd نويسنده ي جديد وبم.
 اميدوارم نهايت استفاده را از ما بقي تابستان داشته باشين،هم چنين از پستاي منم خوشتون بياد که مسلماً همين طو ره .
ودر آخر هم از زحمات دوستان وب نويسم تشكر می كنم.
دوستدار شما.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 13:23  توسط gourd  | 


 آیا میدانستید که جنین بعد از هفته هفدهم خواب هم میتواند ببیند ؟

 آیا میدانستید که زرافه ایستاده وضع حمل می‌كند و نوزادش از فاصله 180 سانتی متری به زمین میافتد ؟

 آیا میدانستید که گربه و سگ هر كدام پنج گروه خونی دارند و انسان فقط چهار گروه ؟

 آیا میدانستید که روباه ها همه چیز را خاكستری میبینند ؟

 آیا میدانستید که  نرخ تولد نوزادان در ايران و جهان برابر است با 106 نوزاد پسر در ازای هر 100 نوزاد دختر و تا رده سنی 40 سال نسبت ها به همين گونه اند؟

 آیا میدانستید که  نرخ تولد نوزادان در زمان جنگ برابر است با 112 نوزاد پسر در ازای هر 100    نوزاد دختر؟

 آیا میدانستید که قدرت بینایی جغد 82 برابر قدرت دید انسان است ؟

 آیا میدانستید که در شیلی منطقه ی صحرایی وجود دارد كه هزاران سال است در آن باران نباریده است ؟

 آیا میدانستید كه هر 50 ثانیه یک نفر در دنیا به بیماری ایدز مبتلا میشود ؟

 آیا میدانستید که وزن اسكلت انسان بالغ بر سیزده تا پانزده كیلوگرم است ؟

 آیا میدانستید که خرس قطبی هنگامی كه روی دو پا می‌ایستد حدود سه متر است ؟آ یا میدانستید كه زرافه میتواند با زبانش گوشهایش را تمیز کند ؟

 آیا میدانستید که زرافه تار صوتی ندارد و لال است و نمیتواند هیچ صدایی از خود در آورد ؟

 آیا میدانستید كه هر عنكبوت تار ویژه خود را دارد و هیچگاه تارهای آنها به هم شبیه نیستند ؟

 آیا میدانستید که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست ؟

 آیا میدانستید که سریع ترین عضله بدن انسان زبان است ؟

 آیا میدانستید که بدن انسان پنجاه هزار كیلومتر رشته عصبی دارد ؟

 آیا میدانستید که در برج ایفل دو میلیون و نیم پیچ به كار رفته است ؟

 آیا میدانستید كه طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار كیلومتر است ؟

 آیا میدانستید که هشت پا با وجود داشتن بدنی بزرگ میتواند از سوراخی به قطر پنج سانتیمترعبور كند ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 14:16  توسط حسین زارع  | 


. اخیرا در گالری ادینبرگ نمایشگاه نقاشیهایی به نمایش درامدند که یک فیل با خرطوم خود کشیده است.
این نقاشی نصویری از پایا یکی از فیلهای تایلندی است که به او نقاشی را آموخته اند.
در میان این نقاشیها یک تصویر از پایا  نیز جای دارد که نخستین فیلی محسوب می شود که تصویر خودش را کشدیده است.....................

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 14:11  توسط حسین زارع  | 


همه چیز در یک نقطه خلاصه می شود٬نقطه ای نه از مکان که از زمان٬در یک زمان ٬یک لحظه ٬یک ثانیه٬یک هزارم ثانیه و کمتر و کمتر تا جایی که تصورش غیر ممکن می شود.

با دیدن عظمت بر زمین روان می شوی٬«از هجوم حقیقت به خاک می افتی»٬از غرورت به اوج ناتوانی هبوط می کنی می فهمی که چقدر ناتوانی ٬در هم فرو می روی ٬بر خود می پیچی ٬می خواهی کوچکتر و کوچکتر شوی ٬مشت شوی ٬ذره شوی٬هیچ شوی !نیست شوی ٬نابود شوی٬نهان شوی٬ نباشی! نباشی! نباشی!

اما نه باید باشی تا این همه عظمت را ببینی ٬حقیقت را باور کنی با ذره ذره ی وجودت ٬با تمام توانت٬ از عمق روحت و با همه ی عقلت.

بر زمین روانی٬از هجوم حقیقت به خاک افتاده ای ٬سنگ زیر پایت را می کوبی مگر دهان باز کند و در آن فرو روی٬سراپایت می لرزد٬قلبت هوس بیرون آمدن دارد٬نفس هایت عمیق و سنگین و پیاپی شده اند٬زبانت را گم کرده ای ٬آن ار نمی یابی و مغزت که دیگر از کار افتاده است.

همچنان بر زمینی و راهی نداری جز فشردن آن٬اشتیاق دیدار تو را از جا می کند٬به سختی بر پاهایت می ایستی و همین که سر بر می آوری دوباره تمام و جودت بی حس می شود و می خواهی که خود را به زمین بکوبی٬اما ندایی می شنوی٬آری خانه با تو سخن می گوید٬چه می گوید؟ ٬ :برخیز ٬بر پاهایت استوار بایست٬آرام می شوی و چه آرامشی تو را فرا می گیرد.به خانه ی دوست آمده ای و او نمی خواهد که تو پریشان باشی.او میزبان است و تو مهمانش.

ایستاده ای و خیره مانده ای٬تو را بسوی خود می خواند٬به سختی گام بر می داری و روانه می شوی٬نمی توانی حتی یک لحظه چشم از او بر داری که آرامشت فرو میریزد. به تو می گوید که آرام باش و بیا که به خانه ی امن الهی قدم نهاده ای.دلت را ربوده است ٬مغزت را له کرده است و سر تا پا باور شده ای٬پر شده ای از حس حقیقت.

این چیست که چنین تو را حیران و پریشان و ناتوان کرده؟یک اتاق؟یک خانه از سنگ که لایش را سیمان کشیده اند و پرده ای سیاه و معطر به گلاب؟تجمل؟زیبایی؟مادیت؟نه که مکعب سیاه ساده هیچ یک از این ها را ندارد.

چیزی که حیرانت کرده است و پریشان و ناتوان و شگفت زده ٬حقیقت است و خالق و یقین.همین!

اینجاست که می دانی نه تنها کسی نیستی که به میعادی آمده باشی٬

که حتی خسی نیستی که به میقات آمده باشی.

تنها ذره ای هستی که به همه و هیچ متصل شده ای.ذره ای از خلقت٬روانه به سوی ابدیت!

 

 

جمعه ۲۵/۵/۸۷ نماز صبح 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 10:12  توسط عامر کریم پور  | 


Winston Churchill

امروز چند تا داستان جالب و خنده دار در مورد وينستون چرچيل خوندم که به نظرم بد نيومد شماهام بخونيدش. در کل اينطوري به نظرم اومد که اين چرچيل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسيار حاضر جوابي هم بوده. و البته چيزي هم که واضحه اين بوده که رابطه خوبي با خانمها نداشته و خيلي مايل بوده توي ذوقشون بزنه.


نانسى آستور - (اولين زنى که در تاريخ انگلستان به مجلس عوام بريتانياى کبير راه يافته و اين موفقيت را در پى سختکوشى و جسارتهايش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانيت به وينستون چرچيل (نخست وزير پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ريختم.
چرچيل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقير آميز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!


در مجلس عيش‌ حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)
(در شرايطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيشتر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..) شما مست هستيد، شما خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست هستيد..!
چرچيل سرش رو بلند کرد در حاليکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت:
خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد..! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببينم تو چه غلطى مى‌کنى ..!


ميگن يه روز چرچيل داشته از يه کوچه باريکي که فقط امکان عبور يه نفر رو داشته… رد مي شده… که از روبرو يکي از رقباي سياسي زخم خورده اش مي رسه… بعد از اينکه کمي تو چشم هم نگاه مي کنن… رقيبه مي گه من هيچوقت خودم رو کج نمي کنم تا يه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچيل در حاليکه خودش رو کج مي کرده… مي گه ولي من اين کار رو مي کنم…


در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدين (آلمان و ايتاليا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقين (انگليس و فرانسه و آمريکا و شوروى ) بود، شکست دادند و در جولاى سال ۱۹۴۰ ميلادى انگلستان در ميدان نبرد جهانى با دشمن پيروزمند، تنها ماند، در پاريس کنفرانس سرى بين سه نفر از سران جنگ جهانى (يعنى بين چرچيل رهبر انگلستان، و هيتلر رهبر آلمان، و موسولينى رهبر ايتاليا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در اين کنفرانس، هيتلر به چرچيل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترين نيروى اروپا و متفق انگليس يعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگيرى از کشتار بيشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسليم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد.
چرچيل در پاسخ گفت: بسيار متاءسفم که من نمى توانم چنين قراردادى را امضاء کنم، زيرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پيروز نمى شناسم، هيتلر و موسولينى از اين گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند.
چرچيل با خونسردى گفت: «عصبانى نشويد، انگليس به شرط بندى خيلى اعتقاد دارد، آيا حاضريد براى حل قضيه با هم شرط ببنديم ، در اين شرط هر که برنده شد بايد بپذيرد». سران فاشيست و نازيست (هيتلر و موسولينى) با خوشروئى اين پيشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچيل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بينيد، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هيتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشيد و به اين سو و آن سوى استخر پريد و شروع به تيراندازيهاى پياپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتيجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولينى گفت: حالا نوبت تو است.
موسولينى لخت شده به استخر پريد و ساعتى تلاش کرد او نيز بى نتيجه، خسته و وامانده بيرون آمد و بر صندلى خود نشست.
وقتى که نوبت به چرچيل رسيد، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و ليوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سيگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با ليوان نمود، رهبران آلمان و ايتاليا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله اين روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صيد از من خواهد بود»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 15:59  توسط حسین زارع  | 


 نوزادي که دو بار به دنيا آمد
«کري مک کارتني» که شش ماهه باردار بود، متوجه شد که نوزادش در قسمت ستون فقرات خود تومور بزرگ و کشنده اي دارد. پزشکان متوجه شدند که اين تومور خوش خيم است و به اندازه يک گريپ فروت حجم دارد و خوني که نوزاد از آن تغذيه مي شود را به خودش مي کشد که به مرگ نوزاد منجر خواهد شد. در يک روش نادر و پرخطر، جراحان بيمارستان کودکان تگزاس، مادر را بيهوش کردند و رحم او را کاملا بيرون کشيدند، سپس آن را باز کردند و 80درصد از بدن کوچک جنين را بيرون آوردند، طوري که فقط سر و قسمتي از بالاتنه او در داخل رحم بماند. سپس در طول يک عمل 4ساعته با توجه به اينکه قرار گرفتن جنين در معرض هوا منجر به ايست قلبي او خواهد شد، به سرعت تومور را از بين بردند. سپس جنين را به داخل شکم برگردانده و سپس کيسه جنين را بستند به اين اميد که مايع آمنيوتيک کافي براي جنين باقي بماند. نوزاد مجددا 10هفته ديگر متولد شد! و خوشبختانه در سلامتي کامل بسر مي برد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 15:49  توسط حسین زارع  | 


اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. یعنی در این عمل فرد اونقدر خودشو می‌کشه که میمیره و این خود کشتن به علت وارد آمدن مصایب و رنج‌های فراوان یا بالعکس صورت می‌گیره.
به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نیست ولی بسیار هیجان انگیزه و به یه بار امتحانش می‌ارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اینکه چند بارش هم مردم ولی همچین بگی نگی بدم نیومد.
برخلاف نظر خیلیها که می‌گن خودکشی خیلی راحت و سهله باید بگم نخییییییییر... اونجوریام نیست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشی هم جدا از این مطلب نیست.
اول از همه اون کسایی که می خوان خودکشی کنن رو دسته‌بندی می‌كنیم.
کسی که در عشقش شکست خورده.
کسی که ور شکست شده.
کسی که قاط زده (مثه من).
کسی که از زندگی خیر ندیده.
کسی که بدجوری روش فشار اومده.
کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببینه.
و خلاصه هر کسی که یه جورایی به آخر خط رسیده.
افراد بالا، به هرحال مستقیم به جهنم می‌رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه....
شما جزو كدامیك از دسته‌های بالا هستید؟
اگه هستید ادامه مطلب رو بخونید و گرنه یه دسته جدید برای خودتون بسازید و بعد بقیه شو بخونید.
حالا فرض می‌کنیم: طرف تنها میاد توی یه اتاق و در رو قفل می‌كنه و عزمشو برای خودکشي جزم می‌كنه. به دور برش نگاه می‌كنه و این وسایل رو می‌بینه:
طناب
سیخ کباب
کبریت آغشته به بنزین
قرض دیاز پام
آمپول هوای تهران
دندون مصنوعی حاج خانمشون
لوله گاز
پاکت نایلون
چاقوی میوه بری
نخ کاموایی
سوزن لحاف دوزی
تیغ ریش تراشی مصرف شده
مرگ موش
خب... برای شروع بد نیست
ولی نظرتون رو به یه موضوع مهم ولی پیش پا افتاده، جلب می‌كنم: «تصویر و قیافه و دیسیپلین شما بعد از مردن خیلی مهمه.
فرض کنید درب اتاق شما رو می‌شکنن و شما رو در حالتی پیدا می‌کنن که از یه طناب از سقف آویزونید و دارید مثل پاندول ساعت تاب می‌خورید و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتیول از دهنتون آویزونه و صورتتون سیاه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شیمیایی شلوارتون هم خیسه.


نه... خودتون جای تماشاگرا باشین، حالتون بهم نمی‌خوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمی‌ده؟
قیافه شما بعد از خودکشی باید از همیشه معصومانه تر... از همیشه زیباتر و از همیشه دوست داشتنی‌تر باشه تا دل همه حسابی بسوزه
با این حساب، دور حلق آویز کردن... خودسوزی... و خفه‌گی با گاز رو خط بگیرید.
یه بنده خدایی از دوستان، خیلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش یه ابتکاره.
ایشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای دیگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد.

فقط بدی کارش این بود که هیچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بیرون نکشید... چون به هر حال کار کثیفیه. حالا خودتون قضاوت کنید. این خودکشی ترحم کسی رو بر می‌انگیزه؟
یا اونایی که روی سرشون نایلون می‌کشن و دور گردنشون روی نایلون رو با طناب می‌بندن و یا اونایی که خودشون رو جلوی ماشین میندازن و له می‌شن... اینا همشون دیوونه‌ان.
خودکشی ایده‌آل خودکشی است که......

لطفا نظراتتون رو درباره قسمت اول بگید

 اگه خوشتون اومده  قسمت های بعدی رو هم بذارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 12:35  توسط میترا کازرونی  | 


داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد :

 

ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عده‌مان کم است.
گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند .
چاره‌اي نداشتيم. همه ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به ‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟
وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم.
يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي ‌فروش را همه بلديد؟ گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه.
بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي ‌فروش که سرود نمي‌شود.
گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عموسبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.»
فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم.
همه شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد :
عمو سبزي ‌فروش! . . . بله.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله .
عمو سبزي ‌فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله .
زال‌زالک داري؟ . . . . . بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي ‌فروش! . . . بله.
اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزي ‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» دراستاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 1:45  توسط میترا کازرونی  | 


از بز و گوساله و خر عذر خواهي مي کنم

همچنين از اسب و استر عذر خواهي مي کنم

من به جاي واعظان کاين جلوه بر منبر کنند

بابت آن کار ديگر عذر خواهي مي کنم

هفته دولت ز ملت عذر خواهي کرده ام

از پدر در روز مادر عذر خواهي مي کنم

عذر خواهي کرده ام اما براي احتياط

احتراما بار ديگر عذر خواهي مي کنم

 

از جنوب و غرب نفت آباد اين خاک عزيز

تا شمال و شرق کشور عذر خواهي مي کنم

از پريجان و گل اندام و کيومرث و غلام

از قليدون غضنفر عذر خواهي مي کنم

در شمال سبز تهران ظهر تابستان گرم

از عموم اهل بندر عذر خواهي مي کنم

 

بعد از اين از سرمربي هاي موبور قشنگ

از سر طاس چلنگر عذر خواهي مي کنم

در قبال گفته چندين تماشاگر نما

از تمام جاي داور عذر خواهي مي کنم

با وجود پست و ايميل و موبايل و اس. ام .اس

بنده شخصا از کبوتر عذر خواهي مي کنم

خانم منشي ندارد وقت کافي پس خودم

از همينجا توي دفتر عذرخواهي مي کنم

 

مي کنم دايم سخنراني غرا زين طريق

از طرفداران مکرر عذر خواهي مي کنم

انتخابات است و ناچارا بلوف بايد زدن

از اديبان سخنور عذر خواهي مي کنم

با صميم دل من از خط مقدم رفته گان

پشت هفتاد و دو سنگر عذر خواهي مي کنم

دوستان زير خط فقر! از عمق وجود

بابت چرخ ستمگر عذر خواهي مي کنم

من مترسک مانده ام اما کلاغان زير کند

لاجرم از باغ پر پر عذر خواهي مي کنم

 

تا نگردد از شعار مفت دادن هاي من

خاطر ياران مکدر عذر خواهي مي کنم

بابت اين شعر از زاکاني و سعدي و فيض

از شما هم ده برابر عذر خواهي مي کنم

عرض ديگر نيست غير از اين که از مستضعفان

بابت ارز شناور عذر خواهي مي کنم

از شما هر شب زکار خويش پوزش خواستم

از خدا هم روز محشر عذر خواهي مي کنم

بگذريد از من اگر بد عذر خواهي کرده ام

دفعه هاي بعد بهتر عذر خواهي مي کنم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 1:41  توسط میترا کازرونی  |